روزی روزگاری یه پادشاه و ملکه مهربون بودن که مردمشون خیلی دوستشون داشتن و با خوشی داشتن در کنار هم زندگی میکردن.
خبر میرسه که اولین بچه پادشاه داره به دنیا میاد اما ملکه که هنوز کلمه مادر براش تازگی داره خیلی ضعیف شده و واقعا مریضه.
مردم دنبال یک راهی میگردن مثل معجزه تا حال ملکه خوب بشه و شاهزاده سالم به دنیا بیاد تا بازم بتونن پادشاهیشون رو شاد ببین.
این معجزه گل خورشید بوده که به خاطر خواصش خیلی ارزش داشته پیدا کردنش تقریبا غیرممکن بوده.
بلاخره این گل با شانس زیاد و سهل انگاری میشه داروی ملکه و شاهزاده سالم به دنیا میاد با موهای طلایی بلند.
اما این معجزه یه صاحب پیر و خبیث داشته که هر کاری میکرده تا جوان تر به نظر برسه و حتی اینکه طرفش شاه هست هم اصلا براش مهم نیست.
این پیرزن کاری میکنه که زندگی شاهزاده خانم اونطوری که باید نباشه و با هم میبینیم که بدجنسی هاش تا کجا میتونه ادامه پیدا کنه.